دانلود آهنگ جدید

» دانلود رمان آوای درنا اثر زینب ایلخانیموزیک پارس

لطفا یک افزونه تاریخ نصب کنید.
دانلود رمان

دانلود رمان آوای درنا اثر زینب ایلخانی

دسته بندی : رمان تاریخ : جمعه 13 ژانویه 2023
دانلود رمان  آوای درنا اثر زینب ایلخانی

دانلود رمان آوای درنا اثر زینب ایلخانی pdf

نام رمان : آوای درنا

نام نویسنده : زینب ایلخانی

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات رمان : 23

ملیت نویسنده رمان : سایت رمان بوک

رمان آوای درنا

دانلود رمان آوای درنا اثر زینب ایلخانی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم

نورا دختری که به عشق تمام دوران زندگیش دیار اعتراف مـی کنه و با علم به مرموز بودن دیار وارد زندگیش مـیشـه، طی مدتی که با دیار زندگی مـی کنه مـیفهمه که رازی تـو زندگی دیار هست که از فهمـیـدنش تـوسط دیگران واهمه داره، در کشمکش برای فهمـیـدن راز دیار مـی فهمه حامله اس و نمـیـدونه تکلیفش با دیاری که بچه نمـی خـواد چیه تا اینکه …

خلاصه رمان آوای درنا

بچه که بودم دنیای آدم بزرگ‌ها واسم خیلی گنگ و دست نیافتنى بود، همون قدر هم دلم مـی‌خـواست زودتر قد بکشم و بتـونم وارد این دنیا شم. بزرگ شـدم و قد کشیـدم، اما هنوز دنیای آدم بزرگ ها واسم دور و گنگـه. با این‌که دلم مـی‌خـواد بتـونم مثل سیامک کلی کتاب بخـونم، یا مثل شایلی اون طور قشنگ و دلبر سیگـار بکشم، یا مثل نیلا خـوب حرف بزنم و برای یه هدف بجنگم یا حتی مثل سعیـد بتـونم احساسات و غرایض آدم بزرگ شـدنم رو نشون بدم،

اما دنیای آدم بزرگ‌ها خیلی دوره از شـهرک کوچیک من…شایـد یه روز یه سفینه خریـدم و تـونستم به دنیاشون راه پیـدا کنم. همـین الان که حمـیـد و بابا اون طور جدى و عمـیق در مورد بورس آمریکـا و بیت کوین بحث مـی‌کردن چقدر دلم مـی‌خـواست منم چهار تا اصطلاح تخصصی بورسی بلد بودم یا مثل حمـیـد اونقد شیک پیپ مـی‌کشیـدم و وسط اون بحث جایی داشتم؛ اما خـواهرم هنوز از راه نرسیـده، چنان مسلط در مورد مسائل داغ سیاسی و تحریم‌ها صحبت مـی‌کنه که با خـودم مـیگم:

بیخیال نورا! دنیای آدم بزرگ‌ها شبیه جبر و دیفرانسیل سال آخر دبیرستان سخت و پیچیـده و همون قدر به درد نخـوره!!” با این‌که مـی‌دونستم افسانه از نظر علمـی و اطلاعات هم‌سطح بقـیه‌ست، اما ساکت، با یه‌کم فاصله از من نشستـه بود و از پشت عینک ساده‌ش مشغول تماشا بود. کم‌حرفی این زن هر روز بیشتر از روز قبل معمای کم‌حرفی پسرش رو برام حل مـی‌کرد.

وقتی که تلفنش زنگ خـورد، آروم معذرت‌خـواهی کرد و برای جواب دادن سمت اتاق ورزش زیر پله‌های سالن پذیرایی رفت. هم‌زمان دکتر با نگـاهش دنبالش کرد و رو به بابا گفت: – شاهرخ، تـو جدی جدی اینجا موندگـار شـدی؟ بابا با اشاره سر جواب داد، یه نگـاه به اطراف انداخت و گفت: – فعلا که اینطوری راحت‌تریم، هم نزدیک تـهرانیم و هم دور از شلوغی و هیاهوش. نیلا حرف بابا رو ادامه داد

با این‌که هر روز مجبورم دو ساعت مسیر رفت و برگشت پشت فرمون باشم، اما واقعا ارزشش رو داره. وقتی مـی‌رسم اینجا، به محض این‌که پام رو تـوی باغ مـی‌ذارم تمام خستگیم از بین مـیره. تـوی دنیای خـودم بودم که سوالِ – تـو چطور نورا؟ از طرف دکتر، درست مثل یه تلنگر به تنگ کوچیک ماهی بیـدارم کرد! سوالش رو فهمـیـدم اما چون جوابی نداشتم پرسیـدم:

من؟! چی چطور؟ نمـی‌دونم چرا بابا با یه لحن پر از نگرانی سریع پرسیـد: – خـوبی دخترم؟ و چقد این سوالش جلوی حمـیـد خجالت‌زده‌م کرد و حس بی‌دست و پایی بهم داد! لبخند زدم، از اون لبخندهایی که هرچی لبت گشادتر مـیشـه، راه تنفست تنگ‌تر و دردناک‌تر مـیشـه. برای این‌که اوضاع رو رفع و رجوع کنم گفتم:

خـوبه، اینجا خـوبه. بابا معنی‌دار  و نگران به حمـیـد نگـاه کرد. نمـی‌دونستم معنی اون نگـاه نگران چیه، اما هر چی بود باعث شـد حمـیـد پیپش رو کنار بذاره، بلند شـه و رو به من بگـه: مـی‌خـوام منظره اطراف رو از طبقه بالا ببینم. مـی‌تـونم ازت بخـوام همراهیم کنی؟ یه تلخی تـه دلم اذیتم مـی‌کرد. از نگـاه‌هایی که بین دکتر و بابا رد و بدل مـی‌شـد خـوشم نمـی‌اومد، اما هم خـوشحال شـدم،

هم دستپاچه و هم حرصی از این حس جدیـد درونم که وسط همه غم و بدبختی‌های این روزهام، با دیـدن این آدم اتـوکشیـده خـوش رنگ و لعاب تـوی وجودم یهو جرقه مـی‌زد! مـی‌ترسم بالاخره بقـیه هم انعکـاس این جرقه‌ها رو ببینن و مثل الان خیره و منتظر نگـاهم کنن… پله‌ها رو بالا مـی‌رفتیم و حمـیـد تـوضیح مـی‌داد که شایـد اینجا تـوی کردان یه ویلا بخره و بخـواد وقتی ایرانه از هیاهوی شـهر دور باشـه

بی‌اختیار پرسیـدم: شما که مـی‌خـوای از آدم‌ها و هیاهو دور باشی چرا مـیای ایران؟ خـوب غربت همه این خصوصیاتی که مـی‌خـوایـد رو داره! خندیـد و یه‌جور جذاب نگـاهم کرد. – غربت! باورت مـیشـه من یه بار هم اینطور نه صداش کردم و نه نگـاهش؟ متـوقف شـدم و نگـاهش کردم. – خـوب! چه بهتر! پس اصلا نبایـد دلتنگ اینجا شیـد. اونم بالا اومد و حالا کنار پنجره راهروی سالن بالا داشت همراهم بیرون رو نگـاه مـی‌کرد و گفت: – آدم دلتنگ و نگران همه عزیزاش مـیشـه …

دانلود رمان آوای درنا اثر زینب ایلخانی | بدون سانسور pdf همین الان کلیک کن

دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.