دانلود رمان رمان رخنه اثر نگار راقندی
دانلود رمان رمان رخنه اثر نگار راقندی pdf
نام رمان : رمان رخنه
نام نویسنده : نگار راقندی
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات رمان : 1474
ملیت نویسنده رمان : ایرانی
رمان رخنه
دانلود رمان رخنه از نگـار رازقندی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون نسخه اصلی با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان
امـیر حافظ یه مرد پر نفوذ و قدرتمند که ازش هر خلافی بر مـیاد و این دلیل بر این مـیشـه که نیکی همسرش که تازه یک بچه یک ساله هم دارن از هم طلاق بگیرن اما حافظ به نیکی اجازه نمـیـده بچش رو ببینه مـگر این که هر بار …
خلاصه رمان رخنه
نگـاه حافظ روی دخترش زوم شـد. نفسش رو کلافه بیرون داد. – تـو فهمـیـدی نقطه ضعف من آواعه همه چیو به اون ربط مـیـدی …جهنم و ضرر، مـیریم ولی یادت باشـه خـودت خـواستی. از اتاق بیرون رفتم که پشت سرم برای گرفتن جواب اومد. اره من خـواستم؛ اگر باعث مـیشـه تـو از زیر بار مسئولیتت شونه خالی کنی بنداز گردن من
الانم زنگ بزن قراراتـو برای امروز کنسل کن. چاره ای نداشت جز اطاعت امر. حداقل در طول عمری که تا الان زندگی کرده بود همـین یک بار به حرف یک نفر گوش داد. شایان نمـی تـونست در برابر حافظ “نه” بیاره و همـیشـه به اطاعت امرش بود و بار مسئولیت های سنگین رو به دوش مـی کشیـد و این یکی هم جز همون قبلیا
دو روز دیگـه اینجوری پیش برم یه جای من، از شایان حساب مـیبرن! حواست هست کـار و کـاسبی من به کجا داره مـیره؟ جالب بود. حافظ اسمش رو کسب و کـار مـی ذاشت. – چه اهمـیتی داره، پول باد آورده رو باد هم مـیبره …چه تـو چه شایان قرار باشـه سرش باشیـد دست جفتتـون آلودهست، مـگر این که … حرفم رو ادامه ندادم
حافظ اصلا خـوشش نمـی اومد من تـوی چنین مسائلی دخالت کنم. – مـگر این که چی؟ خـوشت مـیاد خط قرمز منو انگولک کنی؟ صد بار گفتم، برای صد و یکمـین بار مـیگم شغل من هیچ دخلی تـوی زندگی خانوادگیمون نداره پس لازم نیست نگرانش باشی. دقـیقا زمانی که حافظ ادعا مـی کرد لازم به نگرانی نیست، من بیشتر از هر وقت دیگـه ای دلشوره مـی گرفتم
تـوی فکر و در حالی که از اطرافم فارغ بودم، دست حافظ جلوی چشمم به حرکت در اومد. – نرو تـو هپروت، آماده شو من به خاطر جنابعالی همه کـارامو کنسل کردم. به خـودم اومدم و نفسم رو کلافه بیرون دادم. هیچ وقت این بحث به نتیجه نمـیرسیـد. – هنوز دوش نگرفتم … سری آهستـه تکون داد. – آوا رو نگـه مـیـدارم، زود برگرد!
از خدا خـواستـه بچه رو بهش دادم. نمـی تـونستم اونو به خـودم حموم ببرم چون هنوز مـی ترسیـدم ناخـواستـه بهش آسیب بزنم و همـیشـه این کـار رو مامانم انجام مـیـداد. دوش فوری گرفتم تا خستگی فعالیت دیشب از تنم در بیاد و با حوله بیرون اومدم. حافظ در حالی که بچه تـوی بغلش بود سعی مـی کرد ملحفه روی تخت رو جمع کنه. – چیکـار مـیکنی؟
