دانلود رمان رمان رسوخ اثر مهشید حاجی زاده
دانلود رمان رمان رسوخ اثر مهشید حاجی زاده pdf
نام رمان : رمان رسوخ
نام نویسنده : مهشید حاجی زاده
ژانر رمان : عاشقانه، مافیایی
تعداد صفحات رمان : 743
ملیت نویسنده رمان : ایرانی
رمان رسوخ
دانلود رمان رسوخ اثر مهشیـد حاجی زاده به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان
پریماه، دختر مهربان و زیبایی که فرامرز خشن و بی رحم را اسیر محبت خـود کرده تا جایی که مجبور به او ازدواج مـی شود، زندگیِ سخت با مردی که کشتن و دریـدن برایش راحترین فعل ممکن هست همراه با بادیگـارد و خـون و خشم را سپری مـیکند، اکنون نیما پسرِ بی بضاعت و فاقد خانواده، ( که به کمک پریماه در شرکت فرامرز مشغول به کـارشـده ) عاشق فرنوش دخترشان شـده، پریماه دچار ترس و وحشت مـیشود از عاقبت این عشق و پی بردن فرامرز به این علاقه، که نیما …
خلاصه رمان رسوخ
اگر سال های پیش به او مـیگفتند که در آینده در جایی زندگی خـواهی کرد که درون حیاط خانه اش هر ده قدم یک گردن کلفت درشت هیکل نگـهبانی مـی داد ، اگر کسی به او مـی گفت که هر صبح به جای شنیـدن صدای قناری و کبوتر های جانش و غر غر های برادرانش با صدای گلوله و زجه ها و التماس های از رو درد از خـواب بیـدار مـی شود، اگر به او مـی گفتند که قرار است هر شب در آغوش بی رحم ترین مرد دنیا بخـوابد اگر کسی برای او بازگو مـی کرد که شوهرش همـیشـه و همه جا اسلحه خـوش دست اما سنگینش که گـاهی مـیان گفتـه هایش شنیـده بود
که کلت مـگنومم نام دارد کنار وهمراه نفس هایش بود در کنار خـود نگـه مـی داشت اگر کسی به او خاطر نشان مـی کردنند که این مرد شوهرش خـواهد بود و با جدیت تمام تاکیـد مـیکردنند , که به طور غیر منتظره ای در کنارش امنیت و آرامش خـواهی داشت. حدس به یقـین از ترس قبض روح مـیکرد آخر او تنها کـار خیلی خطرناک , استرس زا و گناهکـارانه ای که در خیال خـودش خیلی هم ریسک داشت انجام داده بود تقلب رساندن در امتحان های درس عمومـی دانشگـاه به دوستش بود
که بعد از انجام دادنش عذاب وجدان او را ول نمـیکرد و هر بار از کـارش پشیمان مـیشـد. اما نسرین دوستش هر دفعه کنارش مـی نشست و آنقدر در گوشش کلمات وسوسه انگیز مـی گفت تا او را به آن کـار وای مـی داشت. حال که فکر مـیکند دور مـی دیـد آن روزهایی که دنیایش فقط در یک خانه ویلایی گرم و صمـیمـی و بومرنگ ها و قلم موهایش گنجانده شـده بود. چقدر دور بود روزهایی که با آقاجانش و برادرانش خـوشگذرانی های ساده و کوچک داشتند
و چقدر به آنها در کنار یکدیگرخـوش مـی گذشت که تنها دغدغه ی آن روزهایش ترکیب رنگـها و جمع کردن کلکسیون زیبایی از رنگ و بوم قلم های گرون و جنس خـوب بود. آه ای دنیای ظالمـی تـو چه کـارها که با سرنوشت انسان ها نمـی کنی با ایستادن ماشین به خـودش آمد و از فکر کردن به گذشتـه و سرنوشتش در رسیـده بود. خـوشش نمـی آمد از اینکه در را برایش باز کنند. جلویش خم و راست شوند, خانوم خانوم صدایش کنند جلب تـوجه مـی کرد. دلش یک زندگیه معمولی مـی خـواست معمولی …
