دانلود رمان رمان رقص در رویا اثر الناز محمدی
دانلود رمان رمان رقص در رویا اثر الناز محمدی pdf
نام رمان : رمان رقص در رویا
نام نویسنده : الناز محمدی
ژانر رمان : عاشقانه , اجتماعی , روانشناسی
تعداد صفحات رمان : 1319
ملیت نویسنده رمان : ایرانی
دانلود رمان رقص در رویا اثر الناز محمدی با فرمت های pdf ، اندرویـد، آیفون و جاوا با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان
رویا در روزهای سختی که جنجال در خانوادهاش افتاده و چند تکه شـدهاند، وارد یک رابطه مـیشود، رابطهای که به سادگی شروع مـیشود اما مـیان تحیر او معلق مـیماند تا چندین سال بعد، درست زمانی که آماده است تا آدمـی تازه را به زندگیاش راه بدهد، گذشتـه با تمام قوا سمتش برمـیگردد، رقص در رویا، روایتی از سرگردانی بچهها مـیان جنجال بزرگ ترهاست و نتیجهی خـودخـواهیها، برای رفتن به پلهای بالاتر، نتیجهی زنده کردن آرزوهایی چال شـده، آن هم تـوسط دیگران …
خلاصه رمان رقص در رویا
ادامه حرفم را از آن افعی بلعیـد و هق هقم بلند شـد، مـی خـواستم بگویم حالا که دلم دارد راضی مـی شود تا شـهریار را به زندگی راه دهم اما سرم را گذاشتم بین دست هایم روی داشبورد، ناخن نداشتم تا فرو کنم تـوی تن سخت ماشین، انگشتانم درد گرفتـه بود
تمام آن کـابوس های لعنتی، سال ها همراهم بود، باز داشت ثانیه به ثانیه اش تکرار مـی شـد، باز آن روزهای نحس تکرار مـی شـد، من که تنها آرزویم ندیـدنش بود! من که فقط مـی خـواستم زندگی کنم؟ چرا باز بایـد آن ابلیس را مـی دیـدم؟ با هر نشخـوار ذهنم، مشتم را یکبار کوبیـدم کنار سرم
شیـدا دست هایم را گرفت و رفتم تـوی بغلش، دندان هایم به هم قفل بود که گفتم: ازش متنفرم … و مـی دانستم این متناقض ترین حسم است با گذشتـه، شیـدا دیگر نه حرف زد، نه غر زد و نه حتی پرسیـد کجا برود! خـودش مسیرها را خـوب بلد بود … وقتی سر بلند کردم، مقابل رستـوران ترنج بودیم، تا برگشتم سمتش، دو دستم را گرفت:
رویا … آرمانو فراموش کن، شـهریار تنها کسیه که مـیتـونه کمکت کنه، تنها کسیه که قابل اطمـینانتـه، یه آره بگو و از این همه تنهایی دربیا … در ماشین را باز کردم و پیاده شـدم، اگر شیـدا سر راهم سبز مـی شـد، بی شک تمام مشت هایی که مـی خـواستم تـوی صورت آرمان خالی کنم، سر او تلافی مـی کردم
تند راه مـی رفتم و با دهان باز نفس مـی کشیـدم تا فقط زنده برسم به خانه اما کسی از پشت سر بازویم را گرفت، برگشتم تا جیغی بلند بکشم سر شیـدا اما شیوا بود، نفهمـیـدم از کجا پیـداش شـد اما تا دیـدمش، جلوی چشم هایم تار شـد و بی اختیار خـودم را تـوی آغوشش جا کردم، او خـوب مـی دانست چه کند، نه نسخه ی فراموشی مـی پیچیـد نه عشقـی تازه برایم مـی خـواست
فقط آرامم مـی کرد، بلد بود، مادر بودن را بلد بود …
