دانلود رمان رمان گل همیشه عاشق اثر نازنین محمد حسینی
دانلود رمان رمان گل همیشه عاشق اثر نازنین محمد حسینی pdf
نام رمان : رمان گل همیشه عاشق
نام نویسنده : نازنین محمد حسینی
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات رمان : 326
ملیت نویسنده رمان : ایرانی
رمان گل همـیشـه عاشق
دانلود رمان گل همـیشـه عاشق از نازنین محمد حسینی به صورت فایل PDF قابل اجرا در اندرویـد و آیفون نسخه کـامل با ویرایش جدیـد و لینک مستقـیم رایگـان
ما را دنبال کنیـد با رمان عاشقانه جدیـد دیگری از زندگی مـیعاد موحد تک پسر سی و پنج ساله حاج موحد، یکی از بزرگ ترین فرش فروشای بازار تـهران، بخاطر یک شوک ناگـهانی در زندگی اش از شـهر مـیرود و در چنگل های شمال زندگی مـیکند، یک روز که در جنگل در حال راه رفتن مـی باشـد با دودی مواجه مـیشود و وقتی نزدیک مـی شود متـوجه مـی شود یه ماشین که رانندش هم دختر جوانی است به دره افتاده، مـیعاد از ترس اینکه ماشین آتیش بگیرد و دختر بمـیرد او را نجات مـیـدهد و به منزل خـود مـی برد …
خلاصه رمان گل همـیشـه عاشق
سعی مـیکنم بین پلکم رو باز کنم … بین پلکی که انقدر سنگین شـده بود و من مدت زیادی برای باز کردنش تلاش مـی کردم … تنها چیزی که یادم بود این بود که سرم درد مـی کرد و نمـیتـونستم چشمام رو از هم باز کنم … تابیـدن نور شـدیـدی تـوی صورتم که به چشمم رو به شـدت مـیزنه باعث مـیشـه دوباره پلک هام رو محکم روی هم فشار بدم و از باز کردنشون صرف نظر کنم … انقدر اشعه ی خـورشیـد قوی بود که ترجیح مـی دادم اصلا بازشون نکنم و همونطور تـو همون وضعیت بمونم
ناخـواستـه دستم روی صورتم مـیارم و انگشتام رو محکم روی پلکم فشار مـیـدم … پتـوی گرم و نرمـی که رومه رو کنار مـی زنم … سبک بود حتی سبک تر از پر قو … انگـار تـو همـین چند ثانیه انقدر گرما تـوی بدنم جاری مـیشـه که دلم مـیخـواد همه چیز رو از خـودم دور کنم تا این حس عجیب و غریب و شـدت گرما رو پس بزنم … احساس خفگی مـی کنم … از گرمای زیادی یکه خـودم حس مـی کنم باعثش همـین پتـوی لعنتیه احساس سوختن مـی کنم.
طوری گرما روی پوستم نشستـه که انگـار جلوی یه کوره آتیش نشستم و اشعه های آتیش مستقـیم روی پوستم گز گز مـی کنه … دستم رو از روی چشمم برمـیـدارم و این بار سعی مـیکنم با ملایمت بیشتری چشمام رو باز کنم … نمـیـدونم کجام و حتی نمـیـدونم کی هستم … هیچ چیز تـوی ذهنم نیست و هرچی سعی مـیکنم به عقب برگردم نمـیتـونم چیزی رو تصور کنم … هیچ چیزی جز سنگینی سرم تـو این مدت اخیر به ذهنم نمـیرسه …بیـدار شـدی! …
نکتـه: این رمان جدیـد سیزده اردیبهشت نود و نه به پایان رسیـده و برای اولین بار از سایت رمان ما ارسال مـی شود
